روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد
شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا
در شهر استفاده مىکردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست
دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:مرا بغل کن !
زن پرسید: چه کار کنم؟!
و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت
کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود...
به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند،
شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟! تقریبا به بیمارستان رسیده ایم !!!
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند !
شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد
که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى
را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه،
سردردش را خوب کرده است...
نوشته شده توسط سیما موسوی در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 |
مامان!
من وقتی بزرگ شدم
دلم می خواد یک کار بزرگ انجام بدم...
یک شغل خیلی خیلی بزرگ
بزرگترین شغلی که می شناسی چیه؟
راستش بزرگترین شغلی که می شناسم
مراقبت از تو و برادرته.
مادر بودن مهم ترین و بزرگترین شغلیه که من دوست دارم.
برگرفته از کتاب بزرگترین شغل دنیا - نوشته ی هریت زیفرت
نوشته شده توسط سیما موسوی در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 |
مذهب شوخی سنگینی با من کرد .سالها مذهبی
بودم بی آنکه خدایی داشته باشم...
دکتر شریعتی
نوشته شده توسط سیما موسوی در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 |
آدم ها لالت می کنند...
بعد هی می پرسند...
چرا حرف نمی زنی
این خنده دار ترین نمایشنامه ی دنیاست.. .
نوشته شده توسط سیما موسوی در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 |
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!
نوشته شده توسط سیما موسوی در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 |